فراخوانی ...
تجربه بابک اخوان بلورچیان نسخه چاپی RSS
  • شنبه 25 آبان 1392 ساعت 10:26
    تجربه بابک اخوان بلورچیان کارآفرینی خانوادگی به شیوه بابک اخوان بلورچیان و مرجان صدرالعلمایی - بنیان گذاران شرکت پوشاک الیاف طبیعی درست و فروشگاه های زنجیره ای تن درست.


    بابک اخوان بلورچیان: 

    دی ماه سال 1356 من در خانواده بلورچیان با تفاوت سنی زیادی با برادر و خواهرم به دنیا آمدم پدرم یکی از کارمندان بخش استریل کارخانه دارو پخش و مادرم خانه دار بود. 

    بابک اخوان معتقد است قبولی در دانشگاه فصل تازه ای در زندگی وی ایجاد نموده است: 

    "در دانشگاه دوستانی پیدا کردم که گرایشات مختلفی داشتند برخی به فعالیت های سیاسی علاقه داشتند گروهی به هنر بعضی ها به ادبیات اما در نهایت متوجه شدم که به سمت هنر و ادبیات کشیده می شوم و این علاقمندی باعث شد من به دانشجویان این رشته نزدیکتر شوم." 

    او در  رابطه با آشنائی یکی از مهم ترین افراد زندگی اش  فردی که سال ها در دامن طبیعت زندگی کرده است و سبب روی آوردن وی به تولید و فروش پوشاک الیاف طبیعی شده است می گوید: 

    در راه برگشت از درکه من آنجا در یک کلبه کوچک و روستایی با مرد بزرگی به نام بهمن مخبر آشنا شدم. 

    من از همان برخورد اول علاقه خاصی به او پیدا کردم احساس می کردم با کسی دارم صحبت می کنم که آرامش عجیبی دارد و با میل و اکراه به این مطلب رسیده است که از شهر جدا شود و زندگی کاملا متفاوتی را شروع کند.

     ایشان پیشنهاد کرد اگر می خواهید کار بدنی کنید می توانید بیاید اینجا ما اینجا همیشه کار داریم روز اولی که برای کار رفتیم او طرز بافتن نی را یادمان داد و من و دوستم مشغول بافتن نی شدیم.جمعه بعد هم برگشتیم و مشغول بافتن نی شدیم اما در نهایت سیگار کشیدن ما مشکلی شد و سدی ایجاد کرد که دیگر نتوانستیم جلوتر برویم و ارتباط ما ادامه نیافت اما بهمن و آن کلبه و تجربیاتش در ذهن من حک شد.

    دو سال پر فراز و نشیب و سختی را پشت سر گذاشتمخلوت های پی در پی پوچی های زندگیم را افزایش می داد و همین باعث شد که مجددا تصمیم بگیرم زندگی ام را تغییر دهم و نزد بهمن و کلبه برگردم و آن دوره را به صورت پایداری تری تجربه کنم. 

    به هر حال عزم خود را جزم کردم تا سیگار را کنار بگذارم و بدنم را قوی تر کنم بهمن با روی باز از من استقبال کرد و با خوشرویی پذیرای من شد و من پا به مکانی گذاشتم که گویی مسیر زندگی ام را عوض کرد.من یکسال آنجا بودم و در این مدت تجربیاتی کسب کردم که در هیچ کجای دیگر نمی توانستم آنها را یاد بگیریم.از پخت  نان، رنگرزی گیاهی تا فروشندگی پشت بساط و هیزم آوردن با الاغ.

    یکی از روزهای سرد دی ماه سال 1381 بود بهمن به مسافرت رفت و کلبه را به من سپرد هیزم مان تمام شده بود و من باید می رفتم و هیزم می آوردم در مسیری که پایین می رفتم چشمم به دختری افتاد که در آن صبح زود و سرد زمستانی به تنهائی در حال بالا آمدن از مسیر بود وقتی چشم ما به هم افتاد یک اتفاق عجیب و خوشایند رخ داد من مرجان را چند بار دیده بودم او خواهر دوستم بود..در صحبت های بعدی دیدم چقدر نظرات ما به هم نزدیک است و چقدر دوست داریم که این زندگی را دو نفره تجربه کنیم.

    من شیفته جسارت مرجان شده بودم کمتر دختری را می شناختم که اینقدر جسورانه به زندگی نگاه می کند. 

    ازدواج ما بسیار ساده بود و ما این را هم از بهمن یاد گرفتیم روزی که برای عقدر رفتیم مرجان اعلام کرد مهریه من یک شاخه گل است و یک جلد کلام الله مجید. 

    رویارویی مجدد من با مرجان و صحبت ها و نزدیکی مان به یکدیگر باعث شد که من به تدریج از مجموعه آقای مخبر فاصله بگیرم و به سمت زندگی خودم و سایر کنجکاوی هایم بروم و در نهایت زندگی مشترک و ازدواج من و مرجان نیز پیامد این دوره بود.

    مرجان با فروختن دوربینش یک میلیون تومان سرمایه داشت.من هم به هر زحمتی بود یک میلیون تومان از پدرم گرفتم و با مرجان راهی گیلان شدیم تا دنبال زمینی بگردیم و خانه مشترکمان را بسازیم می خواستیم زمینی داشته باشیم که بتوانیم کشاورزی کنیم و دام نگهداری کنیم سال 1382 بود که از گیلان شروع کردیم.جستجوی ما ادامه داشت تا به انتهای مازندارن مرز مازندارن و گلستان اطراف بهشهر رسیدیم آنجا یک منطقه توریستی نبود و تهرانی ها کمتر به آنجا رفته بودند و به همین دلیل زمین نسبتا ارزان تر از سایر جاها بود.دو هزار متر زمین بالای تپه ای که پشت آن جنگل های سبز و جلوی آن دشت گرگان بود. 

    در آن روستا زبانزد خاص و عام شده بودیم و معماری خانه مان با همه فرق می کرد.اما این زبانزد شدن چندان هم به نفع ما نشد یک شب آماده خوابیدن بودیم دیوان حافظ را برداشتم که ناگهان زنگ خانه کوچکی که اجاره کرده بودیم تا خانه خودمان آماده شود به صدا درآمد و گفتند آقا بابک بدو خانه ات آتش گرفته است. 

    من و مرجان به سرعت بیرون دویدیم وقتی از سر پیچ کوچه گذشتیم دیدیم خانه در حال سوختن است و کاری از دستمان بر نمی آید همه چیز سوخت و ما فقط توانستیم به یکدیگر تکیه کنیم و سوختن خانه مان را تماشا کنیم. 

    همه چیز ما سوخت اهالی ما را راهنمایی کردند که بروید پاسگاه شکایت کنیدیک ماه در جریان امور بودیم اما دیدم فایده ای ندارد بنابراین آنجا را رها کردیم و از خیر شکایت گذشتیم. 

    با مرجان حساب کردیم دیدیم تنها پولی که برایمان باقی مانده 100 هزار تومان است خانواده ها هم که پولشان را به ما داده بودند و ما آتش زده بودیم.در صحبتهایمان به این نتیجه رسیدیم که برویم ترکمن صحرا و صنایع دستی بخریم و ببریم تهران پیش بهمن بساط کنیم وبفروشیم تا کار و باری راه بیاندازیم. 

    تمام انرژی مان را جمع کردیم غصه هایمان را فرو خوردیم و با آن پول رفتیم و یکسری رو تختی و روسری و..خریدیم 20 هزار تومان هم برای خودمان نگه داشتیم و آمدیم تهران و درکه نزد بهمن و همه چیز را برای او تعریف کردیم. 

    او هم گفت من هم چیزهایی برای فروش دارم یک سری جنس به ما داد و گفت اجناس خودتان را هم کنار اینها بفروشیدو سهم مرا بدهید کار ما از همین جا شروع شد روغن کنجد، قطیفه و شلوارهایی که بهمن دوخته بود نان خشکی که خودش تولید کرده بود و روتختی ها و روسری های ما،اولین سرمایه کار ما شد و روزهای پنج شنبه که شلوغ میشد زمان کارمان بود. 

    کارمان در زمستان و تابستان ادامه داشت تا اینکه برای بهمن یک مسافرت خارجی پیش آمد و باید چند ماهی را به خارج کشور می رفت وی به ما گفت این کار را به شما می سپارم شما کار لباس را ادامه دهید این موضوع اتفاق خوشایندی بود که من و مرجان بسیار از آن استقبال کردیم و بسیار امیدوارنه و با انگیزه بیشتر کار را پی گرفتیم. 

    به بازار می رفتیم پارچه های متقال را خریداری می کردیم و بعد خیاطی را پیدا کردیم و درباره مدلی که می خواستیم توضیح میدادیم چهارشنبه شب ها می رفتیم و کارها را  از کارگاه خیاطی تحویل می گرفتیم لباس ها فله بود و بند و دکمه نداشت تا نشده بود و سایزها نیز از هم تفکیک نشده بود.شبانه دکمه ها و بندها را آماده می کردیم بعضی از لباس ها شستن می خواست که خودمان آنها را در وان می شستیم بعد آنها را تا می کردیم دسته می کردیم و صبح زود ساعت 4 صبح ماشین جیپ مشکی رنگمان را پر کرده بودیم و می رفتیم جاده معدن آنجا الاغی هماهنگ کرده بودیم که با آن بارها را به کوه می بردیم همانجا بساط می کردیم و شب با خستگی تمام به خانه مان در فشم بر می گشتیم.کم کم تصمیم گرفتیم نقشی هم به این لباس ها بدهیم خودمان با نخ کوبلن شروع به سوزن دوزی و کوک زدن دور حلقه آستین و یقه کردیم و دیدیم که فروش آن بهتر شد.در همه مراحل کار در تمام راه هایی که می رفتیم تجربیات و راهنمائی های بهمن و همراهی مرجان با من بود.هسمرم پابه پای من زحمت می کشید نظر میداد طراحی می کرد و بسیاری از زحمات را به دوش می کشید.

     
    مرجان صدرالعلمایی 

    کار پوشاک الیاف طبیعی بعد از مسافرت بهمن به عهده ما گذاشته شد.

    اوایل،کار برای مردم خیلی تازگی داشت کار اصلی ما تولید لباس های متقال بود که مردم ندیده بودند و برایشان بسیار جدید و حتی کمی عجیب بود که پارچه متقال هم میتواند تبدیل به لباس شود.اما با توضیحاتی که میدادیم که اینها پارچه طبیعی است و حتی از نظر رنگ هم خالص است و مواد شیمیائی ندارد بعد خواص الیاف پنیه را برایشان توضیح می دادیم و آن وقت تازه به کار علاقه نشان می دادند. 

    استقبال مردم به تدریج بیشتر میشد و به همان ترتیب مدل های ما هم گسترش پیدا می کرد. 

    سال 1383 توانستیم مغازه ای را در مجتمع صنایع دستی فرمانیه اجاره کنیم تا آنجا اولین فروشگاه ما شود تا آن زمان اسم خاصی روی کارهایمان نبود بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که ما باید اسمی را برای تولیداتمان انتخاب کنیم به هر حال کار و ایده آن متعلق به بهمن بود در نهایت به پیشنهاد خود بهمن ما نام درست را بر روی تولدیداتمان گذاشتیم و پس از گسترش کار نام تن درست به عنوان برند فروشگاهی مجموعه انتخاب شد و به تدریج به جایی رسید که امروز هست. 

    اینکه تن درست به اینجا رسید اتفاقی از پیش طراحی شده و برنامه ریزی شده نبود و مشتری ها و خریداران ما هدایت اصلی کار را به عهده داشتند و کار خودش شکل گرفت.ما در همه مراحل تولید تمام تلاش مان این بود که از اهداف اولیه مان که سادگی و سازگاری با طبیعت بود دور نشویم البته برای انجام همه این کارها بسیار آزمون و خطا کردیم و بسیار ضرر دادیم چون قبلا کسی این کار را انجام نداده بود تمام راه ها را برای اولین بار تجربه کردیم.

    مطالعه زندگی بنیان گذاران پوشاک تن درست به ما نشان می دهد که چطور آنها با بزرگترین شانس زندگی خود روبرو شدند و توانستند با دیدی مشترک که نسبت به زندگی داشتند شروع یک دوره جدید از زندگی شان را با دستفروشی به پیش ببرند آنها پس از طی کردن روزهای سخت بسیار و با ایمان به راهی که انتخاب کرده بودند توانستند روش و مسیر نوینی در تولید پوشاک باز نمایند.



    صفحات داخلی| اجتماعی
    نام منبع: بنیاد توسعه کارافرینی زنان و جوانان
    شماره مطلب: 2027
    دفعات دیده شده: 1576 | آخرین مشاهده: 3 روز پیش
مرتبط
  • تجربه

    تجربه
    تجارب کارافرینیتجربه محسن برزگر خلیلیتجربه خانم مقیمیکارآفرین اجتماعی برتر: تام ژاکیتجربه خانم هایده شیرازیتجربه معصومه نور محمدی مبنای شکل گیری کانون زنان بازرگان ایران تجربه مهدی حقانی منشتجربه نازیلا قانع فرد تحول آفرینان اقتصادی ربع قرن اخیر تجربه سروت عسکری …
    منتخب | اجتماعی | دوشنبه 22 اردیبهشت 1393
  • تجربه افاق سالاری


    آفاق سالاری کارآفرین برتر سال 87 پس از سال ها مدیریت در دبیرستان های یزد همه دار و ندارش را فروخت تا با همکاری همسر و سه فرزندش کارخانه ای را در شهرستان محروم بوانات در شمال شرقی استان فارس و در 240 کیلومتری شیراز راه اندازی کند.او اکنون با خانواده ای در طبقه سوم این کارخانه که در …
    صفحات داخلی | اجتماعی | سه‌شنبه 19 آذر 1392
  • جملاتی که افراد موفق هرگز به زبان نمی آورند!

    جملاتی که افراد موفق هرگز به زبان نمی آورند!
    چرا بعضی افراد از بقیه موفق تر هستند؟ چرا بعضی افراد احساس موفق بودن می کنند و بعضی دیگر حس می کنند غرق در روزمرگی کاری شده اند؟ جواب در واژگان آنها نهفته است. درست است که واژگانی که شما بکار می برید به شدت به حالت روحی شما و دید شما به زندگی شخصی و حرفه ای بستگی دارد. در اینجا …
    دانستنی و سرگرمی | اجتماعی | سه‌شنبه 20 خرداد 1393
  • مصاحبه با آقای محسن اصفهانیان مدیرعامل و موسس شرکت گراد

    مصاحبه با آقای محسن اصفهانیان مدیرعامل و موسس شرکت گراد
    توسط فاطمه غضنفری عضو طرح همیار کارآفرین از دبیرستان فرزانگان منطقه
    صفحات داخلی | اجتماعی | دوشنبه 12 خرداد 1393
  • تحول آفرینان اقتصادی ربع قرن اخیر


    طی سال های اخیر سرعت تحولات در حوزه های مختلف مالی، اقتصادی، فناوری و... جهان افزایش یافته است.   برترین تحول آفرینان ربع قرن اخیر 25 سال پیش نسبت به اکنون، در بازارهای مالی تعداد بسیار کمتری شرکت وجود داشت، شرکت وال مارت هنوز جزو 500 شرکت بزرگ آمریکایی قرار نگرفته بود، …
    صفحات داخلی | اجتماعی | دوشنبه 22 اردیبهشت 1393